پنج مهر
خیلی دلم میخواست تو این ماه (مهر ماه) یک پست بذارم هر چند که کم کاری و تنبلی من در نوشتن این وبلاگ بی چاره را نیمه متروکه کرده و هر دفعه هم که به خودم قول دادم که بیشتر بنویسم برعکس شده ! حالا نه قولی میدم و نه وعده ای به خودم شاید که اینطوری بهتر باشه الانم این نوشتن را از کسالت و سرماخوردگی ای دارم که مجبورم تو تخت بمونم و چه فرصت خوبی برای نوشتن، یک شب کاملا پائیزی با هوای بارانی و زمین باران زده خوشحالم که امروز می نویسم، مینویسم از "مهری" که برای من چندین مناسبت دارد تولد خودم و همین وبلاگ (15 مهر) تولد خواهرزاده بسیار عزیزم و سالگرد چندین دوستی با ا رزش.
پنج سال پیش بود که به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتم وبلاگی داشته باشم و بنویسم من آن زمان جزیره نشین بودم کیش و دریا وطن من بود نوع خاصی از زندگی را تجربه میکردم تنها و برای اولین بار دور از خانواده ، کارسختی به نظر میامد اما مصمم بودم من عاشق دریا بودم و زندگی در کنار دریا یکی از آرزوهایم بود و وقتی این فرصت برایم پیش آمد مشتاقانه پذیرفتم پس بالطبع باید با سختی هایش هم می ساختم ! خاطره های خوبی از همان دوران دارم آن آپارتمان کوچک و قشنگم که خیلی دوستش داشتم و همسایه ی مهربانم که خیلی هوای منو داشت و همکارانی که هر کدام به نوبه خود در شکل گیری خاطرات خوب و بد آن دوران نقش داشتند. من با اینترنت دایال آپ زغالی به قول یکی از دوستان ( سیستم مخابراتی کیش متاسفانه بسیار ضعیف و مشکل دار بود) و به کمک یک دوست ناب مجازی! وبلاگم را راه انداختم خیلی کند و سخت تایپ میکردم شبها دیروقت که خسته از کار بر می گشتم به عشق نت گردی و نوشتن وبلاگ تا پاسی از نمیه شب بیدار می ماندم. آن زمان درسته که فقط پنج سال پیش بود و خیلی زود گذشت اما خیلی با امروز فرق میکرد مثلا از لحاظ گرانی و تورم که انگار 50 سال پیش بود! ( یک مثال بسیار کوچک، یک بسته بزرگ شکلات مرسی را من از کیش میگرفتم 7500 تومان ، تهران بود 13000 تومان هفته پیش همان را قیمت کردم 74000 تومان حالا خودتان قضاوت کنید) از لحاظ دیگر خب من پنج سال جوانتر بودم و سالمتر، هنوز فیلترینگ نبود یا اینکه دلار هزار تومان بود ، مثلا داعش نبود، فیس بوک تازه تازه بود، ابولا نیامده بود، پراید شش هفت میلیون قیمت داشت ، ارز مسافرتی دوهزار دلار بود، دریاچه رضائیه هنوز خشکِ خشک نشده بود، هنوز باران داشتیم حتی تو کیش! تحریم ها هنوز طبقه ضعیف را خرد و خمیر نکرده بود، انقدر پارازیت زیاد نبود و بنزین وارداتی پدر مردم را از مریضی در نیاورده بود. هنوز خیلی ها که الان نیستند بودند و... من خیلی شادتر بودم از همه چیز خیلی بیشتر لذت می بردم با فصل ها کیف می کردم یعنی همین پنج سال پیش دنیایی بود...بعد دیگه کم نوشتم و کم کم دیگه ننوشتم هر چی حرف بیشتر برای نوشتن داشتم کمتر نوشتم تا به اینجا رسیدم یعنی هیچ جا! الان که شروع به نوشتن کردم قرار نبود که به اینجاها برم حالا دیگه رفتم چه کنم؟
البته خدا را شکر هنوز دلخوشی هایی هست مسافرت ها، بودن در جمع خانواده و فامیل ،دیدار دوستان قدیمی که مثل جواهرند ،پیدا کردن دوستان جدید، خواندن کتاب های خوب ،دیدن فیلم های ناب و هنوز بودن و نوشتن ...وخب مهر امسال هم بگویم که در نوع خودش ویژه گی دیگری داشت...
پی نوشت 1 – ببخشید که متن کمی اقتصادی شد ، قرار نبود اینطور بشه ولی شد!
پی نوشت 2- عکس هایی میگذارم مربوط به همان دوران ، پنج سال پیش.

غروب کشتی یونانی

باز هم غروب کشتی یونانی

کاریز

ابرهای زیبای کیش


ای ماه مرا باز بجا آوردی،






















