پنج مهر

خیلی دلم میخواست تو این ماه (مهر ماه) یک پست بذارم هر چند که کم کاری و تنبلی من در نوشتن این وبلاگ بی چاره را نیمه متروکه کرده و هر دفعه هم که به خودم قول دادم که بیشتر بنویسم برعکس شده ! حالا نه قولی میدم و نه وعده ای به خودم شاید که اینطوری بهتر باشه الانم این  نوشتن را از کسالت و سرماخوردگی ای دارم که مجبورم تو تخت بمونم و چه فرصت خوبی برای نوشتن،  یک شب کاملا پائیزی با هوای بارانی و زمین باران زده خوشحالم که امروز می نویسم، مینویسم از "مهری" که برای من چندین مناسبت دارد تولد خودم و همین وبلاگ (15 مهر) تولد خواهرزاده بسیار عزیزم و سالگرد چندین دوستی با ا رزش.

پنج سال پیش بود که به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتم وبلاگی داشته باشم و بنویسم من آن زمان جزیره نشین بودم کیش و دریا وطن من بود نوع خاصی از زندگی را تجربه میکردم تنها و برای اولین بار دور از خانواده ، کارسختی به نظر میامد اما مصمم بودم من عاشق دریا بودم و زندگی در کنار دریا یکی از آرزوهایم بود و وقتی این فرصت برایم پیش آمد مشتاقانه پذیرفتم پس بالطبع باید با سختی هایش هم می ساختم ! خاطره های خوبی از همان دوران دارم آن آپارتمان کوچک و قشنگم که خیلی دوستش داشتم و همسایه ی مهربانم که خیلی هوای منو داشت و همکارانی که  هر کدام به نوبه خود در شکل گیری خاطرات خوب و بد آن دوران  نقش داشتند. من با اینترنت دایال آپ زغالی به قول یکی از دوستان ( سیستم مخابراتی کیش متاسفانه بسیار ضعیف و مشکل دار  بود) و به کمک یک دوست ناب مجازی! وبلاگم را راه انداختم خیلی کند و سخت تایپ میکردم  شبها دیروقت که  خسته از کار بر می گشتم  به عشق  نت گردی و نوشتن وبلاگ تا پاسی از نمیه شب بیدار می ماندم. آن زمان درسته که فقط پنج سال پیش بود  و خیلی زود گذشت اما خیلی با امروز فرق میکرد مثلا از لحاظ گرانی و تورم که انگار 50 سال پیش بود! ( یک مثال بسیار کوچک، یک بسته  بزرگ شکلات مرسی را من از کیش میگرفتم 7500 تومان ، تهران بود 13000 تومان هفته پیش همان را قیمت کردم 74000 تومان حالا خودتان قضاوت کنید) از لحاظ دیگر خب من پنج سال جوانتر بودم و سالمتر، هنوز فیلترینگ نبود یا اینکه  دلار هزار تومان بود ، مثلا داعش نبود، فیس بوک تازه تازه بود، ابولا نیامده بود،  پراید شش هفت میلیون قیمت داشت ، ارز مسافرتی دوهزار دلار بود، دریاچه رضائیه هنوز خشکِ خشک نشده بود، هنوز باران داشتیم حتی تو کیش! تحریم ها هنوز  طبقه ضعیف را خرد و خمیر نکرده بود،  انقدر پارازیت زیاد نبود و بنزین وارداتی پدر مردم را از مریضی در نیاورده بود. هنوز خیلی ها که الان نیستند بودند و...  من خیلی شادتر بودم از همه چیز خیلی بیشتر لذت می بردم با فصل ها کیف می کردم یعنی همین پنج سال پیش دنیایی بود...بعد دیگه کم نوشتم و کم کم دیگه ننوشتم هر چی حرف بیشتر برای نوشتن داشتم کمتر نوشتم تا به اینجا رسیدم یعنی هیچ جا! الان که شروع به نوشتن کردم قرار نبود که به اینجاها برم حالا دیگه رفتم چه کنم؟

البته  خدا را شکر هنوز دلخوشی هایی هست  مسافرت ها،  بودن در جمع خانواده و فامیل ،دیدار دوستان قدیمی که مثل جواهرند ،پیدا کردن دوستان جدید، خواندن کتاب های خوب ،دیدن فیلم های ناب و هنوز بودن و نوشتن ...وخب مهر امسال هم بگویم که در نوع خودش ویژه گی دیگری داشت...

پی نوشت 1 – ببخشید که متن کمی اقتصادی شد ، قرار نبود اینطور بشه ولی شد!

پی نوشت 2- عکس هایی میگذارم  مربوط به همان دوران ، پنج سال پیش.

غروب کشتی یونانی

 غروب کشتی یونانی

غروب کشتی یونانی

باز هم غروب کشتی یونانی

کاریز

کاریز

ابرهای زیبای کیش

اولین روز من

هنوز با دغدغه و استرس و این حرفها آشنا نشده بودم بکرِ بکر بودم پیش دبستانی و مهدکودک هم نرفته بودم خونه ما یه جورائی خودش شبیه مهد کودک بود! تمام کتاب های سال اول هم با پدرم خونده بودم و تمام کرده بودم. روزی که به کلاس اول میرفتم یعنی مثل امروز واقعا اولین روز دبستانی من بود  خیلی ریلکس و راحت بودم با روپوش خاکستری و کیف مدرسه وموهای بافته شده با اون پاپیون های سفید احساس خیلی خوبی داشتم  خواهر بزگترم هم با روپوش نو یقه آهار دار سفید  خیلی خانوم تر از من دستم را گرفت و با هم رفتیم مدرسه...مدرسه ای که آنزمان دبستان بود بعد هم دبیرستان شد  و حالا هم فکر میکنم اداره ای بخشی ، چیزی   شده . مدرسه خیلی بزرگی بود ( به قول خواهرم یک زنگ تفریح طول می کشید حیاطش را دور بزنی) با درخت های تنومند قدیمی و وسایل بازی تقریبا شبیه یک پارک. اولش که وارد مدرسه شدیم خواهرم که  به کلاس چهارم می رفت با دیدن دوستانش هیجان زوده به سمت اونا دوید و منو بهشون معرفی کرد اونا هم خیلی تحویلم گرفتند همه چی خیلی خوب و عالی می گذشت تا اینکه زنگ زده شد و هر کسی رفت سر صف خودش من تا اومدم به خودم بیام دیدم خواهرم نیست و من موندم و آدم هایی که هیچکدومشون رو نمی شناسم برای اولین بار بود که تو چنین موقعیتی قرار می گرفتم همیشه یکی از افراد خانواده همراهم بود اینجا بود که حس غریبی وجودم را فرا گرفت و  با بغض  گوشه ای کز کرده و با بقیه بچه ها سر کلاس نرفتم! همه که رفتند و حیاط خلوت شد یادمه که ناظم مدرسه که بعدها چهره خشنی ازش دیدم اون روز خیلی با محبت اومد و بغلم کرد و پرسید چرا گریه میکنم منم هق هق کنان گفتم که خواهرم را میخوام وقتی پرس و جو کرد و فهمید خواهرم  کلاس بالاتری است بهم قول داد اگه الان برم سرکلاس زنگ تفریح با خواهرم  خواهم بود به هر حال راضی شدم و رفتم سرکلاس یادش بخیر معلم کلاس اولمون خانوم عمیدی حامله بود و شکم خیلی بزرگی داشت به نظر من بزرگی شکمش غیر عادی بود  خیلی هم شیک بود و عطر خوش  بویی هم زده بود که رو من اثر خوبی گذاشت من تو کلاس همانطور کیف به گردن نشسته  بودم ! نمیدونم چرا؟ شاید از بس بهم سفارش شده بود چیزی  گم نکنم یادم نیست چرا خانم معلم من و دو- سه تا دیگه از بچه ها رو پای تخته برده بود من نزدیک در کلاس ایستاده بودم که زنگ تفریح را زدند  ناگهان من مانند تیری که از کمان رها شده باشه از کلاس زدم بیرون  نه منتظر معلم شدم و نه اجازه ای!  راهروی دراز مدرسه را دویدم و خودم را به حیاط و قسمت وسایل بازی رسوندم و مثل برق شروع به بازی کردم اول سرسره بعد تاب و...دیگه نه احساس غریبی بود و نه یادِ خواهر. همانطور که تند و تند از پله های سرسره بالا پائین میرفتم ناگهان چشمم افتاد به خواهرم که حیرون و سرگردون وسط حیاط داشت دنبال من می گشت دلم سوخت براش و از همون بالا صداش زدم و براش دست تکون دادم  خواهرم و دوستانش با تعجب  دویدند سمت من فکر کنم خواهرم با عصبانیت  میخواست چیزی به من بگه  که چشمش که به کیفم افتاد که همچنان کجکی بر شانه ام بود خنده اش گرفت و گفت چرا کیفتو با خودت آوردی؟... بعد از این ماجرا خواهرم متوجه شد من مستقل تر از اونی هستم که بخوام زنگ تفریحم را با اون و دوستانش خیلی خانومانه  قدم بزنم  و درس هامو دوره کنم در تمام دوران تحصیلم هیچگاه زنگ تفریح را درس نخوندم! این زمان بازی من بود تو هر فصلی و در هر سنی...    

 

نوروزتان مبارک...


سال نود و دو با همه ی شادکامی ها و تلخکامی هایش امروز به پایان میرسد

سعی خواهم کرد خاطرات خوبش را بیش از بدی ها در ذهنم نگاه دارم و آرزو می کنم

در سال جدید خداوند ابتدا سلامتی و سپس صبر و آرامش و توانائی های بیشتری به

همه اعطا کند...


سفر

هنوز در سفرم

 خیال می کنم
 
در آبهای جهان قایقی است
 
و من ،مسافر قایق ‚ هزارها سال است

 سرود
زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
 
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
 
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟

مدتی در سفر بودم حدود سه ماه ، از ابتدا با خودم قرار داشتم که دیده ها و شنیده ها را اینجا یا دوستانم سهیم شوم هر چند الان زمانی است که با یک کلیک میشود بطور مجازی دور دنیا را گشت اما این با آنچه آدم با چشم خودش میبیند خیلی فرق دارد حتی نمیشود آنها را در عکس و فیلم گنجاند اما میشود هر کس برداشت خودش را روایت کند بله داشتم می گفتم قرارم با خودم این بود که روزانه یا هفتگی گزارشی از سفرم با عکس و تفسیر اینجا بگذارم صد البته که نتوانستم اتقدر که در گیر بودم و انقدر که شب که از گشت و گذار بر می گشتیم دور هم صحبت و ...بود که وقتی نمی ماند حتی برای خواب ! زمانی هم که اختصاص داشت به خودم سعی می کردم از اینترنت پر سرعت آزاد استفاده مطلوب کرده فیلم و گزارش و هر آنچه تو ایران امکان دیدنش نیست را ببینم این بود که ننوشتم  یعنی در سفر ننوشتم حالا برگشتم و فرصتی است که هراز گاهی از سفر بنویسم هر چه به یادم مانده و برایم جذابییت داشته با شما سهیم شوم.وعکس هائی که برایتان خواهم گذاشت  این مقدمه ای بود بر آنچه  بعد ها خواهم نوشت.

انتهای خیابان شانزه ایزه که میدان کنکورد است با ستون بلند اهدایی از مصر

بدون شرح...

سه چرخه هائی که جدیدا در شانزه لیزه توریست ها را جا به جا می کند ما که سوار نشدیم

تمام لطف شانزه لیزه به قدم زدنشه...

و تقریبا زیبا ترین و با شکوه ترین بنای شانزه لیزه ،طاق نصرت؛ بزرگترین تقاطع جهان که ۱۲ خیابان به آن منتهی می شوند. بنای این تقاطع در سال ۱۸۰۶ و به دستور ناپلئون و برای به یادگار نگهداشتن پیروزی های بزرگش ساخته شد.


                              

                                      

     

به مناسبت زادروز مولانا (8 مهرماه)


من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

مهمان

ای ماه مرا باز بجا آوردی،

این ماه بودن را از کجا آوردی؟

از قلب شکسته ام دری رو به تو هست

مهمان شو، بیا بیا صفا آوردی

بیهوده...

بازی بیهوده ای بود عشق

که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران

"زنده یاد سرو ناز سیدی"

شب یلدا...

شب یلدا بر همگی مبارک...

تهران خیس امروز

سخن از بی وفائی کم کنیم و به چیزهای زیبا فکر کنیم مثل باران زیبای امروز، پائیز رنگ به رنگ امسال...

دوستانی را که لطف دارند و عکس هائی را گاهی در اینجا می گذارم می پسندند به چند تا عکس میهمان می کنم...عکس هائی را که امروز بارانی گرفته ام و عکس های پائیزی چند روز پیش...نوش جانتان...


گلدان های خیس حیاط خانه...

شمعدانی ام که خیلی دوستش دارم زیر باران...

...و پائیزم.









از تو به یک اشاره از من؟

ساعت که آژیرمی کشد خواب آلود دستش را دراز می کند و زنگش را خاموش می کند اولین حسش این است که شب را  چه خوب و راحت  خوابیده  ، ولی توی دستشوئی وقتی صورتش را توی آئینه می بیند  یادش میافتد ماجرای شب قبل را ! و فکر می کند به دردی که کشید و چند لحظه به چهره اش در آئینه  خیره می شود . حوله را روی صورتش می گذارد کمی  مکث می کند و فکر می کند چرا؟! موهایش را که بورس می کشد فکر می کند آیا او  واقعاً این حق را داشت؟ و بورس لحظه ای توی موهایش گیر می کند وقتی مداد دور لبش را با دقت می کشد فکر می کند چطور فکر کرده هر زمان که دلش  خواست می تواند برود و باز بر گردد؟  و دستش با مداد لحظه ای روی لبش می خشکد.موقع پوشیدن مانتو  فکر می کند  پس دل من چی؟ احساس من چی؟ و دستش روی دکمه های مانتو می ماند . به آژانس که زنگ می زند آقای همیشگی صدایش را نمی شناسد! یعنی از دیشب صدایش آنقدر گرفته؟ از دیشب که ازسر قرار برگشته  تا الان  با هیچکس حرف  نزده ، گیج و مبهوت است... خودش را با کرختی روی صندلی عقب ماشین می اندازد و در مسیر به ردیف درختان عریان با پس زمینه آبی آسمان و تکه های کوچک ابر سفید خیره می ماند و فکر می کند این آرامش را راحت به دست نیاورده  که با یک اشاره از دست بدهد ! دوباره خاطره  روزهای پر از خشم و رنجی را که درتنهائی  گذرانده بود برایش تازه می شود  خونش به جوش می آید و تمام بدنش داغ می شود  فکر می کند تو ، بله همان توئی که دیشب آنطور شیفته وار به من خیره شده بودی این چهار سال کجا بودی ؟ گفتی که غرورت اجازه نمی داد برگردی من میگویم  وقتی در عشق  غرور حرف اول را بزند جائی برای عشق نمی ماند و اگر تو هنوز این را نپذیرفتی یعنی هنوز قلب و روحت آمادگی عاشق شدن را ندارد و پس تو ، تو یکی حداقل با من یکی حرف از عشق و دلدادگی نزن توئی که آنچنان مطمئن و امیدوارانه برگشته ای انگار که چهارسال دوری نبوده ، انگار که من هیچ درد نکشیده ام . تو ، توئی که هیچ از من نپرسیدی روزهای جدائی را چگونه گذراندم حالا چگونه بامن بازهم از دوست داشتن می گوئی؟  زنگ موبایل او را از افکارش جدا می کند روی صفحه موبایل چشمش به نام او که می افتد شعله های خشم ، نفرت و عشق یکجا در وجودش زبانه می کشد...    

...

بار دیگر زمین لرزید و صدها قربانی گرفت...

تسلیت تسلیت تسلیت و دیگر هیچ...

کاش می دانستی...

کاش می دانستی

که پرندگان عشق..

هرگز دوبار پر نمی گشایند..

دوست من..عشق مسافری ست

که تنها یک بار.. به سراغمان میاید..

و یکباره می رود...


نزار قبانی

سکوت سرشار از ناگفته هاست...


دوستان عزیز مدت مدیدی  است که در اینجا ننوشته ام مدتی کسالت داشتم و مدتی هم به خاطر مسائلی که شدیدا ذهنم را در گیر کرده بود ...الان آمده ام تشکر کنم از تمام دوستان خوبی که با پیام های پر مهرشان جویای حالم بودند و ثابت کردند روابط دوستان مجازی به چهار تا کامنت ختم نمی شود ...ما نگران هم میشویم ، سراغ هم رو می گیریم و حتی برای هم دلتنگی می کنیم.چیزی هست که ما را به هم پیوند داده است . باز هم می گویم که ممنونم از همه...من به یادتان بودم و چقدر سخت بود این دوری...

حالا نمیدانم قادر به نوشتن خواهم بود یا نه؟ و اصلا چه بنویسم و از کجا بنویسم؟ گاهی انقدر گفتنی زیاد است که آدم سکوت را بر میگزیند ، سکوت من از این جهت است...     

"عشق یعنی چه؟"

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخ هايى که دريافت شد عميق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می‌آوريم:

- وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله

- عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله

- اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله (ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم؟

- شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش می‌کنند.(جسيکا، ٨ ساله

- هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله

- عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله

- عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله

- برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند ...

 

مهم این است مال شعر باشی...

روزي که به مردي برخوردي
که ياخته هاي تن‌ات را به شعر بدل کند
و با پيچش موهايت شعر بسازد
روزي که به مردي برخوردي
که قادرت کند مثل من
با شعر حمام کني
سرمه بکشي
و موهايت را شانه کني
آن روز مي گويم
ترديد نکن
با او برو
مهم نيست مال من باشي يا او
مهم اين است مال شعر باشي
«نزار قبانی»


اینجا زمین است...

اینجا زمین است

رسم آدمهایش عجیب است

اینجا گم که می شوی

به جای اینکه دنبالت بگردند،

فراموشت می کنند...

دگر هیچ مگو...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره نزن جامه مدر هیچ مگو / گفتم‌ای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو/

بد نیستم، شما چطورید؟

... هیــــــــــــــــــــــــــچ کدام از ما واقعـا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد.

نیکولا می گفت که بی اعـــــــــــــــتنایی چربـــــــــــــــی روح اســــــــــــت، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان...!

... دو سه ماه پيش در گوشه كوچه بناپارت نيكولا همراه ژاك و آن ماری است. هر سه با عجله می روند. و ناگهان نيكولا به آن آدمكی كه هيچ وقت هيچ كس اسمش را نپرسيده است بر می خورد، كه دلال تابلوهای نقاشی است. همان مرد ريزه خپله ای كه شبيه ستاره ای دريايی است كه روی ساحل افتاده باشد و يك عينك شاخی به چشم زده باشد تا ببيند كجاست و چه خبر شده است. نيكولا از او مي پرسد:« حالتان چطور است؟» و ستاره دريايی برای او شرح می دهد كه حالش خوب نيست. از آپارتمانش بيرونش كرده اند. زنش در درمانگاه است. شش ماه است كه از «اينها» نفروخته است و غيره ... نيكولا خود را به ژاك و آن ماری كه در پياده رو كوچه آبئی منتظرش ايستاده اند می رساند و به آنها می گويد كه وقتی از كسی می پرسيم« حالتان چطور است؟» غرض اين است كه او جواب بدهد:«بد نيستم. شما چطوريد؟»
و ديگر هيچ...!

از داستان بد نیستم، شما چطورید؟ / کلود روآ

کمی هم صبر کنید لطفا...

یادم نیست کی برای اولین بار سوار مترو وطنی شدم همان اوایل بود و مترو سوار هم کم...من هم  آن موقع یکی دو بار بیشتر سوار نشدم...اما چیزی که خیلی تو ذوقم خورد این نوشته بالای در قطارها بود« مسافرین گرامی  اجازه بدهید اول مسافرین پیاده شوند سپس سوار شوید»  بعد هم یه عکسی کشیده بودند آموزشی مثلا! یعنی اینجوری بایستید کنار و منتظر بمانید تا مسافرها که پیاده شدند شما سوار شوید!!! راستش خیلی ناراحت و عصبانی شدم...یعنی چی؟ واقعا یعنی چی؟ درست است که این مردم تا به حال مترو سوار نشده اند اما اتوبوس یا هر وسیله نقلیه دیگری که سوار شده اند یا به قول "فامیل دور" نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم...یعنی این مردم اتقدر نمیدونند که اول باید مسافرهای داخل قطار پیاده بشوند تا بعد آنها سوار شوند...آخه چقدر توضیح واضحات...نه اصلا یک خارجی بیاد اینو ببینه چی میگه؟ نمیگه این همان فرهنگ دوهزارو پانصد ساله شان است که انقدر به آن مینازند؟!...اصلا این یک توهین مسقیم به شعور مردم است...  آی گفتم با خودم...آی حرص خوردم...جوگیر شده بودم بد جور...گفتم میروم دفتر مترو تا بگویم آقا این چه وضعش است این نوشته را بردارید، آخر چقدر توهین؟...چرا آنقدر مردم را دست کم می گیرید؟ و همینطور تا یک ساعت بعد که پیاده شده بودم و میرفتم هنوز داشتم با خودم می گفتم... .البته خدا خواست و من دیگرسوار مترو نشدم تا همین چند ماه پیش ...یه بار...دوبار...سه بار که سوار شدم یه خورده، همچین یه نمه ! تغییر عقیده دادم...این روزها در صدد این هستم که فرصتی شد سری به دفتر مدیریت مترو بزنم ، یعنی حتما بایر بروم ...باید خواهش کنم که از این  چیه اسمش ؟ تابلو است ؟ نوشته است. ..همون که بالای در قطارها میزنندبدهند به تعداد زیاد تکثیر کنند وبزنند به تمام دیوارهای  ایستگاه ها و قطارها. مگر کسی خدای ناکرده از روی تصادف چشمش به انها بیافتاد و اگر احیانا دلش خواست رعایت کند...در غیر اینصورت که هیچ..همچنان مسافرینی که می خواهند سوار شوند شیرجه بزنند تو شکم آنهائی که می خواند پیاده شوند و خدای ناکرده یک قدم هم عقب نشینی نکنند.!!!

-       این ربطی به مترو ندارد ، اما جالب است ...با اجازه شما دو هفته پیش تولد من بود ، جمعه بود...صبح خیلی زود با صدای اس ام اس از خواب پریدم..."همراه اول " تولدم را تبریک گفته بود و به عنوان هدیه 170 پیامک( حالا چرا 170 ؟ نمیدانم) رایگان با اعتبار یک ماهه تقدیم کرده بود...آی من خوشحال شدم و پز دادم به خصوص به اونور ابی ها...که بیاین و ببینین درسته که اینجا ایرانه ولی  از این چیزها هم داریم...بعد یکی دو روز سرم که خلوت شد نشستم جواب  کسانی رو که با اس ام اس  پیام تبریک داده بودند ، بدهم...خب شما که فکر نمیکنید من 170پیام تبریک داشته باشم؟...خیر...حالا خیلی خیلی که دست بالا بگیرم حدود سی تبریک داشتم که نشستم و یکی یکی جواب دادم...یک ربع بعد یک اس ام اس دیگر از همراه اول آمد که چی؟ «مشترک گرامی: پیامک های هدیه تولدتان به پایان رسیده است.همراه اول ، همراه لحظه های خوش شما.»!!!   

تولد من...

من دوساله شدم....

                       نجواهای دریائی.